خـدايــــا
خـدايــــا
اشکهايم را مي بيني که بر گونه هاي خيسم مي غلطند ؟
زبانم را مي بيني که در دهان لرزان التماست ميکند؟
خدايا تن خسته ام ديگر توان حرکت ندارد مانند آن کوه بلند..
خدايا در نگاهم چه مي بيني ، آرزويي محال؟
آنکه هيچوقت به آن نميرسم ، مانند خورشيد و ماه...
اما خدا .. فقط تويي که ميتواني روزي کوه را به حرکت در آوري
و خورشيد و ماه را يکي کني..
وقتي با ياد تو کوزه بغض گلويم شکست اشک روان شد از نگاهم..
نگاهی که به آسمان ، در جستجوی توست..
خدايا دلم کوچک است و با کوچکتر بهانه اي مي گريد
نگاهم کن..نگاهم


