
مي نويسم روي عکست مي ذارم تو قــاب لحظه
چشمـــاي تــو دستاي تو به يه دنيايــي مي ارزه
تو که نيستي کم مي يارم با تو مـن گــل بهــارم
مهربــــونم مهربـــــونم تا ابــــد تو هستي يــــارم
تو چه باشي چه نباشي چشم من بارون مي بـاره
اونقـده دوستت دارم مـــن به خـــدا قد ستــــــاره!!
نفســــهــات بــوي بهشته!اي تو پاک وآسمونـــي
عطر گندمزارو داري به فرشتــــــه ها مي مونــــي
تو چشاي من نگاه کـن من که از تو سير نمي شم
قول بده پيشم مي موني من که با تو پير نمي شم




خزون
دوباره خزون اومد نم نم بارون می زنه تو صورتم
بوی خاک و نم کوچه می گه هنوز دیونتم
رعد و برق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز
دستای کی رو گرفتی زیر بارونای پاییز
میخوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره
ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون می باره
خزونم داره میره نمونده برگی رو درختها
من هنوز منتظرم توی جاده تک و تنها
دیگه بارون نمی باره توی جاده پر برفه
به خدای آسمونا عشقت از یادم نرفته .....


فرشته تصمیمش را گرفته بود.
پیش خدا رفت و گفت خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم.
اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه.دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.
خدا درخواست فرشته را پذیرفت.
فرشته گفت تا باز گردم بالهایم را اینجا می گذارم. این بالها در زمین چندان به کار من نمی آید.
خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای دیگر گذاشت و گفت بالهایت را به امانت نگه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.
فرشته گفت باز میگردم.حتما باز می گردم.
این قولی ست که فرشته به خدا می دهد...
فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد.
او هر که را می دید به یاد می آورد.زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.
اما نمی فهمید چرا این فرشته هابرای پس گرفتن بال هایشان به بهشت بر نمی گردند.
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد.
و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد.
نه بالش را و نه قولش را...
فرشته فراموش کرد.فرشته در زمین ماند.
فرشته هرگز به بهشت بر نگشت...















