دختری دلش شکست
رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست
***
رفت و هر چه داشت
یعنی آن دل شکسته را
توی کیسه زباله ریخت
پشت در گذاشت
***
صبح روز بعد
رفتگر
لای خاکروبه ها
یک دل شکسته دید
ناگهان
توی سینه اش پرنده ای پرید
چیزی از کنار چشمان خسته اش
قطره قطره بی صدا چکید
***
رفتگر برای کفتر دلش
آب و دانه برد
رفت تکه های دل شکسته را به
خانه برد
***
سال هاست
توی این محله با طلوع آفتاب
پشت هر دری
یک گل شقایق است
چون که مرد رفتگر
سال هاست
عاشق است
عشق عشق
عشق عشق عشق عشق
ای از تو شکوفایی از عشق حمایت کن
این قلب مرا دریاب آنگه به من عادت کن
بر دشت کویر دل تو بارش بارانی
طوفان زده عشقم فرجامی و پایانی
روییدن من از توست
تو سبز بهارانی
احساس درونم را
افسوس نمیدانی
افسوس

چقدر بی تو فضای اتاق عریان است
به عمق ظلمت تنهایی غریبان است
در این بهار اگر با ستاره برگردی
ز چلچراغ رُخت کلبه ام چراغان است
یخاب می چکد از روزگار سرد و سیاه
بدون گرمی تو فصل ها زمستان است
نوید آمدنت را بگوش باد بگو
که با حضور تو پائیز، چون بهاران است
تو اوج قله اسطوره های شعر منی
که راز عشق در آن آشکار و پنهان است
کبوترانه مبادا به قهر برگردی
که در نبودن تو قلب من هراسان است
تویی پناه دلم ، ای شکوه شعر و غزل
دل ، چو گیسوی تو ، پریشان است


ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته
از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته
یک سینه غزق مستی دارد هوای باران
از این خراب رسوا امشب دلم گرفته
امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم
شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته
خون دل شکسته بر دیدگان تشنه
باید شود هویدا امشب دلم گرفته
ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو
پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته
گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است
فردا به چشم اما امشب دلم گرفته
به ماه رسیده آهم امشب.... آهم نرسد به ماهم امشب

آنگاه که
ضربه های تیشه زندگی را
بر ریشه آرزو هایت حس می کنی
به خاطر بیاور که
زیبایی شهاب ها
از شکستن قلب ستاره گان است

خورشید آواره وار طلوع کرد دیوانه وار انتظار کشید و معصومانه غروب کرد
و شاید ماه نمی داند چرا آسمان شب
مال اوست...





