
چگونه فراموشت کنم تو را که از خرابه های بی کسی به قصر سپید عشق هدایتم کردی .
عاشقی بیقرار و یاری باوفا برای خویش ساختی .
آهو بره ای شدی و دوستی گرگ را پذیرفتی .
و برای شانه های او شانه ات را ارزانی داشتی .
و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردی .
چگونه فراموشت کنم تو راکه سالها در خیالم سایه ات را می دیدم .
و طپش قلبت را حس می کردم. و به جستجوی یافتنت به در گاه پروردگارم دعا می کردم که خدایا پس کی او را خواهم یافت .
چگونه فراموشت کنم تو را
که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کردم.
برایم تمتمی اسمها بیگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند .
دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم فکرم را نیز به تو می دهم . بازوانم را به تو می بخشم ونگاهم از آن توست و شانه هایم که نپرس . دیگر با من غریبه اند و تمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند .
چگونه فراموشت کنم تو را
که قلم سبزم را به تو هدیه کردم که حتی نوشته هایت همرنگ نوشته هایم باشد . پیشترها سبز را نمی شناختم بهتر بگویم با سبز رفاقتی نداشتم . سبز را با تو شناختم و دلم می خواهد که با یاده تو همیشه سبز بنویسم . دلت را به من بده فکرت را به من بده سرت را روی شانه هایم بگذار .
و بگذار عطر کلماتت را میان هم قسمت کنیم ...





