پسر و دختر شديداً عاشق همديگه بودن. ....
به چشم همه ي دوستاشون، اونا يه زوج کامل بودن. اونا با هم بيرون ميرفتن، مثل همه ي زوج هاي ديگه، و از با هم بودن و عشق شون لذت مي بردن. با اين حال، چيزي بود که پسر نمي فهميد. هر وقت بارون ميومد، دختر عاشق اين بود که تنهايي بره بيرون زير بارون و به نظر مي رسيد بهش خوش مي گذره. پسر هميشه مي خواست به دختر زير بارون بپيونده، اما دختر جلوش رُ مي گرفت و مي گفت ميترسه مريض بشه. پسر خيلي اهميت نمي داد. فکر مي کرد تا وقتي که دختر خوشحاله، خب خودش هم همون طور خوشحاله.
چيزاي خوب هيچ وقت دووم نميارن. عشقشون يک سال ادامه داشت، و پسر دختر ديگه اي رُ ملاقات کرد. عشق به اين دختر خيلي قوي تر بود و نهايتاً پسر شروع کرد به پايان دادن به رابطه ي قبلي. دختر مي دونست بايد بذاره بره، چون پسر مثل يه اسب وحشي مي مونه؛ از آزادانه گشتن در چمنزر وحشي لذت ميبره. در آخرين روز دوستي شون، پسر دختر رُ فرستاد خونه. پسر آخرين بوس شب به خيرش رُ کرد و گفت که براي همه چيز متاسفه. قبل از اين که از هم جدا بشن، پسر از دختر يه سوال پرسيد. «چه طور مي توني هر دفعه دوست داشته باشي تنهايي بري زير بارون، بدون اين که من همراهي ت کنم؟» دختر يه خنده ي تصنعي کرد و گفت:«براي اين که نمي خوام منو ببيني که زير بارون گريه مي کنم» . . .

آنقدر آهسته ميآيم
با صداقت کلامم
با لطافت نگاهم
با سرود تنهائيم
با دل سوزانم و با عشق عريانم
آنقدر آهسته ميايم که سکوت آمدنم
تنهائيت را آزار ندهد
همچون نسيم زيبای بهاران
همچون حديث مکرر عاشقی
ديوانگی و آزادگی
ميايم تا با سکوتم معنای حادثه ها را در کلامت جستجو کنم
باش که فرداها را
و
فردای فرداها را با تو و فقط تو ميبينم ...

صدایت می کنم امشب مرا از عمق دل بنگر
جوابم ده تو نجوا کن شود حالم از این بهتر
صدایت می کنم بشنو که من بی تو نمی مانم
بیا یارم تو خورشیدی که بی تو رنگ شب خوانم
صدایت می کنم بر گرد که تنها تو شدی یارم
بیا ای عشق نا فرجام به تو مدیون بد هکارم
صدایت می کنم شاید شوی یک لحظه مهمانم
در آن لحظه تو را گویم چه اندازه پریشانم
صدایت می کنم اما چرا چیزی نمی گویی
از این قلب پر از حسرت چرا مهرم نمی جویی
صدایت می کنم باز آ برس امشب به داد من
تمام خواستنی ها را تو از بر کن به یاد من
صدایت می کنم از دل تو هم امشب صدایم کن
تو مغروری غرورت را فقط امشب فدایم کن

تو به من خندیدی !
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز سالها که درگوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم که
چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت





كاش قلبم درد پنهاني نداشت
چهره ام هرگز پريشاني نداشت
كاش مي شد دفتر تقدير عشق
حرفي از يك روز باراني نداشت
كاش مي شد راه سخت عشق را
بي خطر پيمود و قرباني نداشت



از دورها
چه زیباست
امواج آبی عشق
اما دریغ و افسوس
چون می رسی سرابه....................


قاصدكم غم دارم
غم آوارگي و دربه دري
غم تنهايي و خونين جگري
قاصدك واي به من ، همه از خويش مرا مي رانند
همه ديوانه و ديوانه ترم مي خوانند
صباي من ، غم ها در دل من غم هاست
مهد و گهواره من ماتم هاست
قاصدك دريابم ، روح من عصيان زده و طوفانيست
آسمان دلم بارانيست
قاصدكم غم دارم
غم به اندازه سنگيني عالم دارم
قاصدكم غم دارم
غم من صحراهاست
افق تيره او ناپيداست
قاصدك ، ديگر از اين پس منم و تنهايي
و به تنهايي خود در هوس دريايي
قاصدك زشتم من ، زشت چون چهره سنگ خارا
زشت مانند زوال دنيا
قاصدك حال گريزش دارم
مي گريزم به جهاني كه در آن زشتي نيست
مي گريزم به جهاني كه مرا نا پيداست
شايد آن نيز فقط يك روياست
قاصدكم غم دارم ، به خدا غم دارم
رفتي پيشش ، بهش بگو دوستش دارم


عشق آن نيست که يک دل به صد يار دهي
عشق آن است که صددل به يک يار دهي
عشق آن نيست که به هم خيره شويم!
عشق آن است که هر دو به يک سو بنگريم...

که گفتا ای دل بی بندوبار
عشق یعنی رنج یعنی انتظار
عشق خونت را دواتت می کند
شاه باشی عشق ماتت می کند
زيبايی عشق به سکوته نه فرياد
زيبايی عشق به تحمله نه خورد شدن و فرو ريختن
عشق خياليه که اگه به واقعيت برسه تمام شيرينيه خودش و از دست میده
عشق يه کويره که عاشق تشنه با رويايه سراب معشوق قدم به جلو ميزاره
عشق سخن گفتن با نگاهه
عشق اميد به رسيدن و ترس از نرسيدنه
خسته ام از زندگی از سوز و ساز
خسته ام از سوز درد انتظار
و چه دنیای پر از شور و شریست
مردمانش را نقاب دیگریست
عشق می دزدی خرابت می کنند
دوست می داری جوابت می کنند
خسته ام .......
بین رویاهای هر شب جست وجویت می کنم
زهره عشق منی هر لحظه بویت می کنم
برگ برگ خاطراتم را خزان بر باد داد
ای بهار باغ رویا آرزویت می کنم
دوستت دارم ولی من با تمام غصه ها

نيمه گمشده من چه كسي ميتونه باشه
مثل روح تشنه من عاشق و ديوونه باشه
كسي كه هر كلامش طلوعي تازه باشه
غم و تنها يي ما به يك ا ندا زه باشه
اون كه ازنهايت عشق منوبا اسمم بخونه
منو جزئي از وجودش يا خود خودش بدونه
اون كه گم شده از آغاز تا كه من تنها بمونم
جاده جستجو هامو تا قيامت بكشونم
كسي كه هميشه عاشق مثل من ديوونه باشه
تو دنيا اگه نباشه تو آينه ميتونه باشه
كسي كه خواستن اون با همه فرق داشته باشه













