روزگاری قلب من خالی از هر تصویری بود،اما نیازمندومحتاج به تصویری کسی.به همه می نگریستم تا شاید این تصویر را بیابم ،درهردوچشم شهلایی خیره می شدم،اماتونبودی که نبودی.خیلی گشتم،می خواستم دیگر خالی نباشم از تنهایی ویکتایی به ستوه آمده بودم ،می بایست پیدایت می کردم،به هر قیمت ممکن .
حال و دل مسافری را داشتم که عمری را در صحراهای آتش خیز جهنم سفر کرده و دشت های مرده ی برزخ را در نور دیده واکنون خود را در مرز بهشت و جهنمی دیگر می دیدم .
در چنین وضعیتی بودم که:
چشمهائی در زندگی ام طلوع کردند،چشمهایی خاکستری،خاکستری نه،بی رنگ،سرابی رنگ،ابری رنگ چشمهایت به رنگ دو قطره ی درشت آب زلال وپاک بود درست مثل دو دایره خیالی.
گرداگرد پلکهایت را با ظرافت و پختگییی که احساس نمی شد به رنگ گیسوانت خطی می کشید .خط مژگانت تندترین رنگی بود که در سرورویت دیده می شد و این چشمانت را بیرنگی خیالی تری رنگ می زد و این تنها آرایشی بود کهتو می دانستی.
رفتار مرموز وسکوت پرتفکرت با این چشمها چنان سازگاربود که مرا به صحرای جنونم کشانده واین ورق پاره ها تراوش ذره هایی از این دیوانگی است .
دارم از تو می نویسم که نگی دوست ندارم ،از تو که بایه نگاهت زیرورو شد روزگارم .
پیغام دلنواز تو آمد به سوی ما
بوسیدمش،به دیده گریان نهادمش
ازترس آنکه سیل سرکشم شویدش
از دیده بر گرفتم و بر جان نهادمش.








